گلچینی از بهترین اشعار حمید مصدق

به گزارش گروه سرگرمی، حمید مصدق شاعر و حقوقدان معاصر است که بعضی اشعارش در زبان عامه مردم جریان دارد. گلچینی از بهترین اشعار حمید مصدق را در مجله خبرنگاران بخوانید.

گلچینی از بهترین اشعار حمید مصدق

با ما همراه باشید و با تور چین از شگفت انگیزترین کشور دنیا دیدن کنید بر روی دیوار چین سلفی بگیرید، از قصر ممنوعه دیدن کنید و در خیابان شانگهای پیشرفته ترین آسیا قدم بزنید.

حمید مصدق 9 بهمن 1318 در شهرضا متولد شد.چند سال بعد به همراه خانواده اش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد.او در دوران دبیرستان (دبیرستان ادب) با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی وبهرام صادقی در یک مدرسه بودند و با آنان دوستی و آشنایی داشت. مصدق در 1339 وارددانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال 1343 در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هممدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. در 1350 دررشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی دانش آموخته شد و در دانشکدهعلوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت . وی پس از دریافتپروانه وکالت همواره به وکالت اشتغال داشت وکار تدریس در دانشگاه های اصفهان، بیرجند و شهید بهشتی را پی می گرفت . در 1345 برای ادامه تحصیلبه انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تا سال 1358 بیشتر به تدریسروش تحقیق و از 1360 تدریسحقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون اشتغال داشت. مصدق تا انتها عمر عضو هیئت علمی دانشگاهعلامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.

منظومه ها و اشعار وی درفش کاویان، آبی، خاکستری، سیاه، در رهگذارباد، دو منظومه؛ شامل آبی، خاکستری، سیاه - در رهگذار باد، از جدایی ها، سال هایصبوری، تا رهایی؛ شامل مجموعه های فوق، شیر سرخ هستند. او همچنین رباعیاتمولانا، غزل های سعدی و غزل های حافظ را ویرایش کرد.

حمید مصدق در 7 آذرماه 1377 براثر بیماری قلبی در تهران درگذشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

گلچینی از غزلیات حمید مصدق

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست

بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا با یک دنیا اندوه جانسوز

تو ای نامهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتون رخت بود

کنون گوهرفشان بگذار و بگذر

در افتادم به گرداب غم عشق

مرا در این میان بگذار و بگذر

به او گفتم: حمید از هجر فرسود!

به من گفتا: دنیا بگذار و بگذر

**************

گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم

از این دوگانگی ست که بس درد می کشم

سویَم میا و روح پریشان من مخوان

اوراق کهنه ای ز کتابی مشوشم

پرهیز این زمان ز من ای نازینن که من

سر تا به پای شعله و پا تا سر آتشم

با پای خویش ز آتش عشق تو بگذرم

خویش آزمای خویشم و روح سیاوشم

دارد رواج سکه قلب هنر حمید

عیب من که کنون پاک و بی غشم

**************

آه چه شام تیره ای از چه سحر نمی گردد

دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی گردد

سقف سیاه آسمان سوده شده ست از اختران

ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمی گردد

وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان

چشم یکی به ماتم این همه تر نمی گردد

مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو

بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی گردد

کودک بینوای من گریه مکن برای من

گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی گردد

باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو

از چه ز بانک زاغها گوش تو کر نمی گردد

ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من

بی همگان به سر گردد، بی تو به سر نمی گردد

گزیده اشعار نو حمید مصدق

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی

و هنوز...

سال هاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟!

**************

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلمبرای کسی تنگ است

کههمچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانیرا نثار من می کرد

دلمبرای کسی تنگ است

کهتا شمال ترین شمال با من رفت

و درجنوب ترین جنوب با من بود

کسیکه بی من ماند

کسیکه با من نیست

کسیکه...

- دگر کافی ست

**************

در آن شبی که برای همواره می رفتی

در آن شب پیوند

طنین خنده من سقف خانه رابرداشت

کدام ترس تو را این چنین عجولانه

به دام بسته تسلیم تن فروغلتاند؟

خنده ها نه مقطع که آبشاری بود

و خنده؟

خنده نه قه قاه گریه واری بود

که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

و من به آن کسی کز انهدام درختان باغ می آمد

سلام می کردم

سلام مضطربم در هوا معلق ماند

و چشم های مرا در زلال اشک نشاند

**************

ای مهربانتر از من

با من

در دست های تو

آیا کدام رمز بشارت نهفته بود؟

کز من دریغ کردی

تنها تویی

مثل پرنده های بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر

مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من

در کوچه باغ های محبت

مثل شکوفه های سپید سیب

ایثار سادگی است

افسوس آیا چه کس تو را

از مهربان شدن با من

مایوس می نماید؟

بریده هایی از شعر بلند آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویشعابدچشم سخنگوی توام

من در این تاریکیمندر این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من

گیسوان تو شب بی انتهاجنگلعطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

. . .

وای

باران

باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

. . .

آسمان ها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

نه!ازآن پاکتری

تو بهاری؟

نه

بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو

دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم

را ویرانه کنان می کاود

زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

می توانبردرختی تهی از بار، زدن پیوندی

میتواندر دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت

می توانازمیان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست

. . .

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟

نه، دریغا، هرگز

باورم نیست که خواننده شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

. . .

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو؟

بی تو مردم، مردم

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن موقع که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی

روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که

عجیب!

عاقبت مرد؟

افسوس

کاشکی می دیدم

من به خود می گویم:

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

. . .

در من اینک کوهی

سر برافراشته از ایمان است

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برمی گردم

و صدا می زنم:

آی

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

در بگشا

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

. . .

من اگر سوی تو برمی گردم

دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم:

آی باز کن پنجره را

پنجره را می بندی

. . .

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم، تنهایم

تو اگر ما نشوی

خویشتنی

. . .

دشت ها نام تو را می گویند

کوه ها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

. . .

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

آذر، دی 1343

اشعار کوتاه حمید مصدق

بی تو

می رفتم، می رفتم

تنها، تنها

و صبوری مرا

کوه تحسین می کرد...

**************

هرگز

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی:

هرگز هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این هرگز کشت

**************

بی تو با تو

آن روز با تو بودم

امروز بی توام

آن روز که با تو بودم

بی تو بودم

امروز که بی توام با توام

**************

آرزو

در آسمان آبی

ابر سیاه ولوله بر پا کرد

رگبار اگر که کرد شکوفان

بر روی سنگفرش خیابان

گلبوته های سرخ

در شهر و در بسط بیابان

بید سپید زردی

برگش را

خواهد سپرد در کف نسیان

**************

ابر بارنده به دریا می گفت:

گر نبارم تو کجا دریایی؟

در دلش خنده کنان دریا گفت:

ابر بارنده

تو هم از مایی!

**************

شب سردیست

و من با دل سرد

به خودم می گویم:

خبری نیست، بخواب!

باز هم خواب محبت دیدی!

**************

افسوس می خورم

وقتی که خواهرم

در این دروغ زار پر از کرکس

فکر پرنده ای است

فکر پرنده ای که ز پرواز مانده است

گروه فرهنگ و هنر گروه سرگرمی

منبع: ستاره
انتشار: 25 آذر 1399 بروزرسانی: 25 آذر 1399 گردآورنده: fungroups.ir شناسه مطلب: 1287

به "گلچینی از بهترین اشعار حمید مصدق" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "گلچینی از بهترین اشعار حمید مصدق"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید